Showing posts with label ايران . شعر. Show all posts
Showing posts with label ايران . شعر. Show all posts

Monday, October 26, 2009

شبانه . 5

عكس از آسوشيتدپرس

سرزمین مادری/ شعر از فریدون مشیری


زان پیشتر که از سر ما آب بگذرد

با ناخدا بگوی که از خواب بگذرد

این کشتی شکسته در این تندباد سخت

آخر چگونه از دل گرداب بگذرد

ای سرزمین مادری، ای خانه ی پدر

یادت چو آتش از دل بی تاب بگذرد

ترسم که چاره ای نکند نوش دارویی

زین موج خون که از سر سهراب بگذرد

گر همچو رعد، نعره برآریم همزمان

کی خواب خوش به دیده ی ارباب بگذرد


Friday, October 23, 2009

شبانه . 3



براى دخترم ندا آقا سلطان


دخترم

سنت شان بود

زنده به گورت كنند

تو كشته شدى

ملتى زنده به گور مى شود

.ببين كه چه آرام سر بر بالش مى گذارد

او كه پول مرگ تو را گرفته

شام حلال مى خورد

.تو فقط ايستاده بودى

و خوشدلانه نگاه مى كردى

كه به خانه ات بر گردى

اما ديگر اتاق كوچك خود را نخواهى ديد دخترم

و خيل خيال هاى خوش آينده

بر در و ديوارش پرپر مى زنند.

تو مثل مرغ حلالى به دام افتادى

مرغى حيران

كه مضطربانه چهره ى صيادش را جستجو مى كند

تو به دام افتادى

همچون خوشه ى انگورى

كه لگدكوب شد

و بدل به شراب حرام مى شود

كيانند اينان

پنهان بر پنجره ها، بام ها

كيانند اينان در تاريكى

كه با صداى پرنده ى خانگى

پارس مى كنند.

كشتندت دخترم

كشتندت

تا يك تن كم شود

اما تو چگونه اين همه تكثير مى شوى.

آه نداى عزيز من

گل سرخى كه بر گلوى تو روئيده بود

باز شد

گسترده شد

و نقشه ى ايران را در ترنم گلبرگ هايش فرو پوشانيد

و اينانى كه ندا داده اند

بلبلانند

ميليون ها تن كه گرد گلى نشسته

و نام تو را مى خوانند.

يعنى ممكن است صداشان را كه براى تو آواز مى خوانند نشنوى

يعنى پنجره ات را بستند كه صداى پيروزى خود را هم نشنوى

ببين كه چه آرام سر بر بالش مى گذارد

او كه صيد حلال مى خورد.



شمس لنگرودي

شبانه . 2



خواب كودكى


در خواب هاى كودكى ام

هر شب طنين سوت قطارى

از ايستگاه مى گذرد

دنباله قطار

انگار هيچ گاه به پايان نمى رسد

انگار بيش از هزار پنجره دارد

و در تمام پنجره هايش

تنها تويى كه دست تكان مى دهى

آنگاه در چارچوب پنجره ها

شب شعله مى كشد

با دود گيسوان تو در باد

در امتداد راه مه آلود

در دود


قيصر امين پور

شبانه 1


مگذار برای پناه یافتن از خطرها دعا کنم ، بلکه بی هراس با آن ها رو در رو شوم

مگذار برای تسکین دردم التماس کنم ، بلکه قلبی برای فاتح شدن بر آن بخواهم

مگذار با هراس و اضطراب برای نجاتم تمنا کنم ، بلکه برای شکیبایی در رسیدن به آزادی امیدوار باشم

آرزوی مرا برآورده ساز که زبون نباشم ، تنها احساس رحمت تو برایم پیروزی است


رابیند رانات تاگور